روحانی که راننده آمبولانس شد
تاريخ ارسال خبر : 5 آگوست 2012 | ساعت 13:30 | کد خبر: 17628 | sv7 | چاپ این مطلب

از آن روز به بعد، تا لحظه نابودی کامل منافقین، با همان آمبولانس مشغول جابه جایی مجروحین بودیم، تا اینکه درگیری تمام شد و خاکریز را باز کردند.

خبرگزاری فارس: روحانی که راننده آمبولانس شد

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، عملیات مرصاد در ۵ مرداد ۱۳۶۷ در غرب کشور با حمله منافقین به مرزهایمان اغاز شد. رزمندگان که فکر می کردند با پذیرش قطع نامه جنگ پایان یافته این بار نیز به جبهه ها سرازیر شدند تا در این عملیات هم رشادت و شجاعت از خود نشان دهند. چند ساعتی کافی بود تا رزمندگان اسلام ارتش آزادی بخش منافقین را برای همیشه بی فروغ کرده و دستشان را از خاک کشورمان کوتاه کنند. آنچه خواهید خواند خاطره‌ای است از حجت الاسلام هادی صادقی، رئیس مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما از این عملیات.

 

*یکی از برکات پذیرش قطعنامه، حمله منافقین در مرداد ۱۳۶۷ بود. دشمن توان اصلی اش را در اینجا خرج کرد. آنها فکر می کردند جمهوری اسلامی که به پذیرش قطعنامه تن داد، یک وضعیت نابسامان و سستی دارد و می توانند به راحتی تهران را فتح کنند. منافقین بر اساس این پندار باطل، حمله ای را آغاز کردند و البته برنامه ریزی جدی داشتند؛ تجهیزات فوق العاده فراوان و بسیار پیشرفته ای هم در اختیارشان بود و همه گونه امکانات و نقشه های عملیات پارتیزانی را با خودشان آورده بودند. آموزش های لازم و بسیار عالی دیده بودند؛ یعنی تمام نیروهایشان در حد گارد شاهنشاهی آن زمان آموزش دیده بودند؛ حتی زن ها و دخترانشان هم بسیار حرفه ای جنگ می کردند.

 

فکر می کردند در این عملیات، می توانند با آن تعداد نیرو، جمهوری اسلامی را ساقط کنند و تهران را فتح کنند و بعد هم به دنبال آنها، حمایت های صدام خواهد بود و نتیجه این خواهد شد که به پیروزی می رسند؛ این خیال باطل سبب حمله آنها شد.

 

شبی برای خدمت رسانی و پشتیبانی بعضی از جبهه ها رفته بودیم. فکر می کنم مریوان بود. شب برگشتیم به کرمانشاه و دیدیم اوضاع عادی نیست. جمعیت زیادی از طرف اسلام آباد آمده بودند و به سمت شرق حرکت می کردند؛ هر کس با تراکتورها و کامیون ها و هر ماشینی که داشت، راه افتاده بود. مقداری پرس وجو کردیم. فهمیدیم منافقین حمله کرده اند و اسلام آباد را هم گرفته اند و دارند به طرف کرمانشاه می آیند. مردم و نظامی ها متوجه شده بودند، آنها منافقین اند که دارند می آیند؛ چون لباس هایشان با لباس های بعثی ها متفاوت بود و از طرفی هم فارسی صحبت می کردند.

 

مردمی که گریخته بودند، دیده بودند آنها ایرانی هستند و فارسی صحبت می کنند. زن و مرد و دخترها و پسرهای آنها را دیده بودند که با چه وضعیتی بودند. این اطلاعات سریع منتقل شد. منافقین توانستنه بودند با یک عملیات، مرز را بشکنند. این عملیات خیلی سریع و پارتیزانی بود. پشتیبانی قوی ای هم داشتند.

 

معمولاً صدام جنگ های کلاسیک انجام می داد. نیروهای ما هم انتظار این طور حملات پارتیزانی را نداشتند؛ بنابراین آمادگی هم نداشتند و به راحتی این جاده دست منافقین افتاد. علاوه بر این، نیروی مقاومی توی جاده وجود نداشت که جلوی آنها را بگیرد. با شکستن مرز، رسیدن به اسلام آباد یا کرمانشاه از لحاظ نظامی، خیلی کار پیچیده ای نیست. مسئله مهم بعد از این، این بود که بتوانند در کشور مستقر شوند.

 

مردم داخل شهرها با ورود منافقین، آسیب هایی دیدند؛ یعنی شهرهایی که سر راه بود، تعدادی شهید دادند و تعدادی هم که فرار کردند، خانه هایشان آسیب دید. نظامی ها عقب نشینی کردند تا به بالای گردنه چهارزبر(تنگه مرصاد) رسیدند که بین اسلام آباد و کرمانشاه است.

 

بهترین راه برای متوقف کردن منافقین، بستن گردنه چهارزبر بود که بعداً به تنگه مرصاد معروف شد. اگر این تنگه بسته می شد، راه ورود منافقین از اسلام آباد به کرمانشاه بسته می شد.

 

نیروهای نظامی باید شبانه آنها را متوقف می کردند. اگر منافقین وارد ماهی دشت می شدند، دیگر نمی شد جلوی آنها را گرفت. چون همه اش دشت بود، یا اگر رزمندگان می خواستند طور دیگری جلوگیری کنند، آنها پراکنده می شدند. به خاطر همین، منافقین را به یک منطقه کاملاً استراتژیک کشاندند که بتوانند به راحتی بر آنها مسلط شوند و در بن بست قرارشان بدهند و از اطراف هم بتوانند بعداً عملیات کنند و آنها را قیچی کنند. همین اتفاق هم افتاد.

 

از یک طرف این گردنه در برابر منافقین قرار داشت که جلویش هم بسته شده بود و نیروهای ما مستقر شده بودند و بعداً از پشت سر هم نیروهای خودی راه را بر آنها بستند و به صورت گازانبری از چند طرف منافقین را قلع و قمع کردند. نیروها در منطقه حاضر بودند، ولی آن آمادگی لازم برای این گونه عملیات را نداشتند، اما با وجود این، توانستند در مدتی کمتر از یک روز، خودشان را آماده چنین عملیاتی بکنند.

 

من به عنوان روحانی برای تبلیغ رفته بودم، ولی همه گونه کاری می کردیم. گاهی در خط مقدم پیش بچه ها بحث و گفت وگو می کردیم. علاوه بر آن سعی می کردیم در ستاد و پشتیبانی کاری انجام دهیم؛ یعنی صرف تبلیغ زبانی و گفت وگو نبود. صبح که شد، یک آمبولانس برداشتم و راه افتادم به سمتی که منافقین حمله کرده بودند. آمبولانس صفر کیلومتر خوبی بود که مال کمیته امداد بود. یکی دیگر از بچه های کمیته امداد هم با ما همراه شد. رفتیم جلو. اول صبح بود که رسیدیم. جاده هنوز باز بود. ما هم رفتیم و از بالای تنگه چهارزبر حرکت کردیم. جلو رفتیم. نیروهای خودی هم داشتند در کمرکش کوه ها بالا می رفتند و استقرار پیدا می کردند.

 

آنجا خبر خاصی نبود؛ یعنی هنوز نیروهای ما حجم زیادی شان آنجا حضور نداشتند. نیروهای کمی بودند. به همین دلیل هم گاهی منافقین بالای کوه ها می آمدند و تیراندازی می کردند. بچه ها را به رگبار می بستند. به ما اعلام شد نیروهایی که جلو هستند، از سمت دامنه تپه پایین رفته اند. راه افتادیم به آن سمت که شاید نیرویی زخمی باشد تا به عقب منتقلش کنیم.

 

یکی ـ دو ساعتی از صبح گذشته بود که برای بستن جاده و تنگه چهارزبر، خاکریز زدند. خاکریز هنوز کامل نشده بود که ما از آن عبور کردیم.

 

آن طرف خاکریز، به تعدادی از بچه های بسیجی رسیدیم. آنها را از وسط جاده به کنار جاده کشیدیم که در معرض تیر و ترکش نباشیم. پیاده شدیم. گفت وگو کردیم و دیدیم مشکلی نیست؛ زخمی نداشتند. آنها توصیه کردند که ما برگردیم؛ چون در آنجا کاملاً نزدیک منافقین بودیم و ماشین ما کاملاً در تیررس دشمن بود.

 

کاملاً توی دید منافقین بودیم؛ بلافاصله حرف آنها را گوش کردیم و برگشتیم. به محض اینکه برگشتیم روی جاده، در معرض آماج تیرهای منافقین قرار گرفتیم. البته تیرهایشان خیلی خطا می رفت. از اطراف ما موشک های فراوان آرپی جی رد می شد. فاصله آن چنان کم بود که با آرپی جی می زدند.

 

با سرعت بیشتری به طرف بالای گردنه حرکت کردیم. یکی، دو تا، سه تا و چهارمین موشکی که به طرف ما شلیک کردند، دقیقاً خورد زیر ماشین. پشت سرمان را هم نمی شد نگاه کنیم. انفجار که رخ داد، ترکش های زیادی پرتاب شد. همه جای ماشین آسیب دید؛ یعنی از قسمت رادیاتور ماشین گرفته تا لاستیک های عقب و جلو و بدنه ماشین خیلی آسیب دید. دو تا از لاستیک ها هم ترکید. اتاق راننده هم چند تا ترکش خورد.

 

از دو طرف جاده و ارتفاعات اطراف به طرف ما شلیک می شد، ولی ما متوجه نمی شدیم. بالاخره حرکت کردیم. لاستیک ها پنچر شده بودند. با همان وضعیت ماشین را بردیم بالا.

 

وقتی برگشتیم و رسیدیم بالا، دیدیم خاکریز را بسته اند. لودرها داشتند آخرین خاک ها را روی آن می ریختند.

 

ماشین خیلی داغان شده بود. احساس کردم قیافه اش باعث تضعیف روحیه می شود. بلافاصله لاستیک را عوض کردیم. در همین حین، یک زخمی را هم آوردند. برای اینکه وقت را از دست ندهیم، فوری سوارش کردیم تا او را به بیمارستان برسانیم. رادیاتور ماشین سوراخ بود و به شدت آب می داد. باید آن رزمنده مجروح را به عقب می رساندیم. بسیجی بود. مچ پایش قطع شده، به پوستش آویزان بود. خیلی خون از او رفته بود؛ البته پانسمان شده بود و جلوی خونریزی را گرفته بودند، ولی تا به ما رسید، بی هوش شد.

 

با سرعت ۱۶۰ کیلومتر می رفتم. ماشین جوش آورد و از حرکت ایستاد. پیاده شدم و مشکل را برطرف کردم، ولی متأسفانه آن بسیجی، شهید شده بود.

 

ناچار بودیم برگردیم خط. جنازه شهید را کنار شهدای دیگر خط قرار دادیم و بلافاصله رفتم تعمیرگاه. گفتم سریع فقط رادیات ماشین را درست کنند. بلافاصله برگشتیم، دیگر نزدیک های ظهر شده بود.

 

ظهر همان روز با همان رفیقمان داشتیم به سمت خاکریز می رفتیم. نرسیده به خاکریز، دوباره از بالا تیراندازی شروع شد. گلوله ها به صورتی معجزه آسا از بیخ گوشمان رد می شدند.

 

از آن روز به بعد، تا لحظه نابودی کامل منافقین، با همان آمبولانس مشغول جابه جایی مجروحین بودیم، تا اینکه درگیری تمام شد و خاکریز را باز کردند.


نظرات کاربران 

ارسال یک پاسخ