ماجرای اولین باری که امام(ره) روی منبر نشست
تاريخ ارسال خبر : 20 سپتامبر 2012 | ساعت 14:52 | کد خبر: 19452 | sv19 | چاپ این مطلب

به یاد می آورد که آیت الله خمینی، مردی مهذب، آراسته، و مراقب بود. هر چندآن زمان اطلاعی از زندگی خصوصی استادش نداشت، اما می دید که از یکی از مهمترین نقاط ضعف برخی روحانیان دوری می کند؛ مرید جمع نمی کند. بلکه تا حدی آدم پراکنی هم می کند.
گروه فرهنگی مشرق – “شرح اسم” عنوان کتاب زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ است که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسیده است. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه مدتی قبل پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقه مندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.
آنچه در ادامه از نظرتان می گذرد بخش بیست و سوم این کتاب است.

آشنایی با امام خمینی
***نخستین دیدار
سال های ۳۴ -۳۵ بود که با نام خمینی آشنا شد. در مشهد مجمعی از طلاب قم بود که – سیدعلی آنها را می شناخت. سیدمصطفی خمینی که تابستانها به مشهد می آمد، با این مجمع جوش می خورد “از آنها می شنیدم که آقای حاج آقا روح الله خمینی در قم یک مدرس معروف و بزرگ و مورد توجه طلاب و فضلای جوان است.

نخستین دیدار اما، به سال ۱۳۳۶ ش باز می گردد. آن سال سیدعلی همراه مادر، کوچکترین برادر و خاله هایش راهی عتبات بود. در راه عراق چند روزی در قم توقف کردند و او سری به درسهای خارج حوزه علمیه زد. دید که آقای خمینی در مسجد سلماسی برای صدها طلبه، “نزدیک به ۵۰۰ نفر شاید” درس می گوید؛ روی زمین هم می نشیند و درس می دهد. آن مجلس را به نسبت آنچه که در مشهد و در درس آیت الله میلانی درک کرده بود، گرمتر یافت.

برایش تازگی داشت که استاد بلند صحبت کند و شاگردها از هر طرف اشکال کنند. احساس کرد پویایی در جان محفل درسی خودنمایی می کند. سال ۱۳۳۷ ش که برای ادامه تحصیل به قم آمد، از نخستین درس هایی که انتخاب کرد، درس آقای خمینی بود و تقریباً یک دوره اصول را نزد او درس آموخت؛ آموزش فقه را هم، غیر از آنچه از آقای حائری گرفت، بقیه را نزد حاج آقا روح الله گذراند.

***استاد متفاوت
سیدعلی می دید که مشی و منش و روش آقای خمینی با دیگر همردیفان خود متفاوت است. استادی نبود که با طلبه ها رفیق و مأنوس شود. صبح ها از خانه اش در کوچه یخچال قاضی تا مسجد سلماسی در کوچه آقازاده، بی سر و صدا، آرام و ساکت می آمد، درس می گفت و بازمی گشت. عصرها نیز همچنین. پیش از درس و پس از آن، چنان که طبعاً مرسوم برخی از استادان بود، با طلبه ها، بگوید، بشنود، شوخی کند، رفتار نمی کرد.

طبعاً چنین مدرسی باید برای طلبه ها دلنشین نباشد [و] کسی از این مدرس خیلی خوشش نیاید. [اما] درست به عکس بود . یعنی طلبه ها از ایشان با وجود این سردی در روابط … به قدری خوششان می آمد و این قدر ایشان را دوست می داشتند که من کمتر نظیر آن را در روابط شاگرد و استاد در قم [و مشهد] دیده ام. آن چه در درس های آقای خمینی برای سیدعلی آقا مشهود بود، تشخص و برجستگی علمی، دقت نظر، اهل بحث و جدال علمی بودن، سریع الانتقال بودن و تسلط در بگومگوهای علمی بود. هر کس اشکال می کرد فوراً جواب را کف دستش می گذاشت … اتفاق می افتاد گاهی اشکال طلبه وارد بود، اما … ایشان در جواب نمی ماند؛ جواب را می داد، منتها فردایش [مثلاً] … از آن جواب عدول می کرد… یادم می آید یکی دو مورد را که ایشان از اشکال کننده تقدیر کردند که اشکال تو وارد است.

***استاد اخلاق
آقای خامنه ای شنیده بود که آیت الله خمینی درس اخلاق می داده است؛ و نیز فلسفه. سال ها از تعطیلی این درسها می گذشت. اما وقتی به قم رسید، همچنان میان طلبه ها و فضلاء معروف بود که ایشان مدرس اخلاق است. می گفتند درس اخلاق ایشان چنان پرکشش و گیرا بوده که برخی بزرگان حوزه علمیه قم در آن حاضر می شدند. اینها را ما شنیده بودیم… لکن… گاهی در درس، ایشان به مناسبتی وارد بحث اخلاقی می شد. رسم است میان مدرسان که روز آغاز درس یا روز پایانی آن، و یا در میان سال تحصیلی، نکاتی را متذکر می شوند؛ توصیه ها و نصایحی می کنند. آیت الله خمینی این مواقف را به بیان مسائل اخلاقی اختصاص می داد.

“قیامتی برپا می شد. طلبه ها گریه می کردند… در دل طلبه ها واقعاً غوغا می انداخت… مواقف را به بیان مسائل اخلاقی اختصاص می داد …همه چیز را در دل انسان تغییر می داد. من در طول چند سالی که درس ایشان رفتم چند بار این توفیق را پیدا کردم [که زیر بارش این گفته ها بنشینم]

آقای خامنه ای منش و روش آیت الله خمینی را ناشی از اخلاق اسلامی می دید؛ بی اعتنایی به دنیا و زخارف آن، بی توجهی به تجملات و جلوه های زندگی از این موضوع ریشه می گرفت؛ حتی همان سکوت و کم حرفی مصداقی از منش اخلاقی او بود.  “والا ایشان تکبر نداشت
روزی که به اصرار طلبه ها پذیرفت روی منبر بنشیند و درس بگوید، پس از وفات آیت الله بروجردی بود.  طلبه ها با خنده و تبسم مسئله را استقبال کردند . خود ایشان هم خنده شان گرفت … چیز تازه ای بود برای ایشان ؛… بعد گفتند : بسم الله الرحمن الرحیم . روز اولی که مرحوم آقای [محمدحسین] نایینی رحمت الله علیه روی منبر نشستند؛ گریه کردند و گفتند [که] این همان منبری است که شیخ روی آن نشسته، بزرگان روی آن نشستند؛حالا کار به جایی رسیده است که ما می نشینیم. [آقای خمینی ادامه داد :] ما هم امروز باید گریه کنیم که حالا نوبت به ما رسیده . این را قرار دادند برای مقدمه یک بحث اخلاقی که دلها را منقلب کرد.

وی به یاد می آورد زمانی را که یکی از مباحث درس اصول پس از حدود شش ماه به پایان رسید. آیت الله خمینی در پایان این بحث مفصل و مشروح گفت  “امروز این بحث تمام شد، اما این یک بحث ضروری و لازمی نبود و می توانستیم کمتر و کوتاه تر بگوییم. و این را به عنوان پیش درآمد بحثی اخلاقی بیان کردند که ما باید از عمرمان چگونه استفاده کنیم.

و نیز به یاد می آورد پس از درگذشت آیت الله بروجردی زمزمه ای میان طلاب جریان داشت که مرجعیت به کجا خواهد رفت؟ آیا در قم خواهد ماند، یا به نجف می رود؟ قمی ها مرجعیت و ریاست را سال ها بین خود دیده بودند. حوزه قم، بزرگ ترین حوزه علمیه شیعه بود؛ و طبعاً نمی پذیرفت مرجعیت از قم بیرون رود. در آن سو، نجفی ها نیز نگین مرجعیت را بر رکاب حوزه خود می پسندیدند.
آیت الله خمینی در یکی از روزهای درس به این موضوع پرداخت و گفت که نباید قم و نجف در میان باشد. گفت که اختلاف از شیطان است؛ دو گروهی که هدف شان خداست با یکدیگر اختلاف نمی کنند؛ برای خدا درس بخوانید؛ قم و نجف ندارد.

این حرف یادم نمی رود. با این که آدم فکر می کند این حرف، حرف پیچیده و معضلی نیست، لیکن… در دل من از آن وقت اثر گذاشت … یک چنین بیان های شیرین و گرم در مسائل عرفانی و اخلاقی داشتند… که طلبه ها را منقلب می کرد، به طوری که … بعضی ها های های گریه می کردند.

و باز به یاد می آورد که آیت الله خمینی، مردی مهذب، آراسته، و مراقب بود. هر چندآن زمان اطلاعی از زندگی خصوصی استادش نداشت، اما می دید که از یکی از مهمترین نقاط ضعف برخی روحانیان دوری می کند؛ مرید جمع نمی کند. بلکه تا حدی آدم پراکنی هم می کند. روحی یزدی … از دوستان قدیمی امام … می گفت من » عبدالوهاب … ۴۰ سال است که با این مرد آشنا هستم و می توانم بگویم که ترک اولی از او ندیده ام.

آیهاللّه حاج شیخ عبدالوهاب روحی یزدی

او می دید که آقای خمینی تا چه اندازه مورد توجه بزرگان است “من واقعاً کمتر کسی از علماء را دیده ام که از لحاظ سابقه تقوایی بین خواص این همه موجه باشد. این چیز مهمی است که در دوران زندگی اش جوری عمل کرده که کسانی که امروز موجه هستند و توی مردم از لحاظ تقوایی مورد قبول اند همه او را به تقوی یاد می کنند.

***دیدارهای غیررسمی
آشنایی بیشتر آقای خامنه ای با آیت الله خمینی از آنجا شروع شد که تابستان، با تعطیلی حوزه علمیه قم، یا ماه رمضان، که می خواست برای گذران تعطیلات به مشهد برود، برای خداحافظی نزد استاد رفت. رسم برخی از طلبه هاست که در چنین زمانی به دیدن مدرس خود می روند و از او خداحافظی می کنند. ایشان نشسته بود روی تشک و دورش نیم دایره ای از کتاب روی زمین چیده شده بود؛ مشغول مطالعه بود … دو سه جمله با ایشان صحبت و احوالپرسی کردم: … اجازه بفرمایید، می خواهم مسافرت کنم، مشهد بروم.

آقای خمینی او و پدرش را می شناخت. کوتاه، از مشهد، احوال پدر و اوضاع پرسید و بعد “سلام برسانید. دو سه کلمه حرف بیشتر نداشتند.

همین رسم هنگام بازگشت طلبه از شهر و دیار خود به قم تکرار می شد. دیگر دیدار غیردرسی با آیت الله خمینی، زمانی بود که ایشان در ایام فاطمیه مجلس روضه داشت. روضه خوان، کوثری بود. طلبه ها در اتاقی که مراسم برگزار می شد می نشستند و دور آن را پر می کردند. آقای خمینی نزدیک در چهارزانو می نشست و با ورود هر طلبه ای برای احترام، تکانی می خورد.

خیلی آرام و خیلی با وقار… [گویی] تکلیف است که دو سه جمله ای صحبت کند، والا صحبت نمی کردند. صبحکم الله بالخیر. و تمام می شد. باز سرشان پایین بود… مشغول فکر و مطالعه ذهنی بودند.

گاه اتفاق می افتاد که پیش از آغاز روضه یا پس از آن طلبه ای بحث علمی می کرد؛ پرسشی داشت. آیت الله خمینی آهسته و آرام و به اندازه پاسخ می داد. اگر آن طلبه می توانست با پرسش های بعدی حاج آقا را سر شوق آورد، موضوع فرق می کرد. “دیگر آن وقار و متانت… را نداشتند. مفصل بحث می کردند. داد می کشیدند… نه و نو می کردند، دعوا می کردند؛ کارهایی که توی بحث فقهی روحانیون و علمای خودمان معمول است.”

گرفتگی، سکوت و در خود فرو بودن آقای خمینی وقتی برطرف می شد که یکی از رفقای خود را می دید؛ سر شوق می آمد و شکفته می شد. سیدعلی آقا به یاد می آورد لحظه ای را که آقای سیدمحمدصادق لواسانی وارد مجلس روضه شد. “آنچنان شتاب زده و بی صبرانه بلند شدند، خندیدند، خنده ای شیرین … روبوسی کردند … پهلوی خودشان نشاندند، مشغول صحبت شدند…” که گویی این شخص همان صاحب مجلس چند لحظه پیش نیست.


نظرات کاربران 

ارسال یک پاسخ