محموله هایی که سید علی جوان قاچاقی به مشهد می برد
تاريخ ارسال خبر : 8 اکتبر 2012 | ساعت 18:18 | کد خبر: 20281 | sv9 | چاپ این مطلب

“هرچه گیرمان می آمد تکثیر می کردیم و همه جا هم می بردیم. یادم هست خودم مشهد که می رفتم مقدار زیادی اعلامیه می پیچیدم [= لوله می کردم] … قطور… سه چهار لوله …توی تورهای پلاستیکی می گذاشتیم، سوار قطار می شدم… هیچ کس باور نمی کرد اینها اعلامیه باشد …واقعاً هزارها هزار اعلامیه این طرف و آن طرف پخش می شد. “
گروه فرهنگی مشرق – شرح اسم” عنوان کتاب زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ است که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسیده است. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه مدتی قبل پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقه مندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.

آنچه در ادامه از نظرتان می گذرد بخش سی و سوم ام این کتاب است.


***نهضت تکثیر اعلامیه

بیشترین فعالیت آقای خامنه ای پس از حادثه مدرسه فیضیه تا شروع ماه محرم، تکثیر و توزیع اعلامیه بود. این کار در خانه سید جعفر شبیری زنجانی انجام می گرفت. او خانه ای پراتاق در قم کرایه کرده بود. همسرش تاب ماندن در این خانه بزرگ را نداشت. “نمی ماند و می رفت منزل… قوم و خویش هایش.”

 


سید جعفر شبیری زنجانی


در برخی از اتاق های این خانه دستگاه تحریر و تکثیر گذاشتند و تا توانستند اعلامیه و اطلاعیه علیه دستگاه حکومتی چاپ کردند . هر از گاهی که میهمانی برای شبیری می آمد، اتاق خالی برای پذیرایی بود. از کسانی که برای گرفتن اعلامیه و توزیع آن به
این خانه رفت و آمد می کرد، آقای عبدالرحیم ربانی شیرازی بود. “یک بغل اعلامیه … می گرفت. من اول درست نمی دانستم که آن پیرمرد کیست. بعد شناختم … آن وقت نسبت به ما پیرمرد بود. موهای سرش سفید و محاسنش مقدار زیادی سفید بود. “

ربانی شیرازی اعلامیه ها را زیر عبا می گرفت، از جلو شهربانی می گذشت و به طرف خانه اش می رفت که آن زمان اول باجک بود. “می آمد پیش ما می خندید. می گفت این حمق ها هیچ خیال نمی کنند زیر عبای من این همه اعلامیه و تراکت… است؟

از دیگر دوستان آقای خامنه ای که برای بردن اعلامیه به این خانه سر می زد سیدجعفر طباطبایی قمی بود. او از تهران می آمد. ته چمدان را اعلامیه می چیدند، می آمد بالا. فضایی را برای گذاشتن لباس، زیرپیراهن و زیرشلوار خالی می گذاشتند. سیدعلی و سید جعفر با چمدان سوار تاکسی می شدند. به گاراژ نمی رفتند؛ سر راه اتوبوس ها می ایستادند، با فاصله ده متر از هم . سیدعلی دست بلند می کرد. اتوبوس می ایستاد. “من چمدان را برمی داشتم دوان دوان طرف ماشین … شاگرد شوفر می پرید پایین ، صندوق بغل را باز می کرد… چمدان را می گذاشتم توی صندوق بغل . او تا در را می بست آقاجعفر [قمی] سوار شده بود [و] من هم ماشین را دور زده رفته بودم.

وقتی اتوبوس به تهران می رسید و چمدان ها را پایین می آوردند، صاحب این چمدان، ظاهراً در قم بود. جعفر قمی دوروبر خود را نگاه می کرد، اگر از امنیت اوضاع مطمئن می شد، چمدان را برمی داشت و می رفت. این کار بارها تکرار شد . سر و کار داشتن با دستگاه های تکثیر اعلامیه، نام آقای خامنه ای را به دستگاه های امنیتی هم رساند. ماجرا از جایی شروع شد که او و دوستان همقطارش به فکر افتادند دستگاه تحریر شیخ محمد صادقی تهرانی را که از ایران فرار کرده بود بخرند. دستگاه نزد امیر صادقی بود. سیدجعفر قمی که با امیر صادقی ارتباط داشت و آشنا بود، ترجیح داد شخص ناشناسی را به عنون خریدار معرفی کند. او سیدعلی خامنه ای بود. امیر صادقی بعدها که دستگیر و زندانی شد، اسمی هم از آقای خامنه ای برد، اما اطلاعات او چندان درست نبود : خامنه ای، سعید خامنه ای، علی خامنه ای، سید خامنه ای… حکم این ناشناس، شش ماه زندان بود که بریده شد.

سالها بعد در بازجوییاز من پرسیدند که شما توی خانواده تان سعید دارید ؟ گفتم بله یک سعید داریم آمریکاست. آن وقت هم آمریکا بود. [پرسیدند] سید کی است؟ گفتم پدرم سید است، برادرم سید است، همه خامنه ای ها سیدند. گیج مانده بودند و برای اینها ثابت نشد که سید کیست. توی روزنامه اعلام کردند سیدخامنه ای یا سعید خامنه ای و جعفر طباطبایی بیایند زندان خودشان را معرفی کنند… خودمان را معرفی نکردیم… و ما آن شش ماه را هرگز نکشیدیم.

آن روزها بیشتر اعلامیه هایی که در قم توزیع می شد، سرنخی در خانه سید جعفر شبیری زنجانی داشت. اعلامیه های امام خمینی، مدرسین حوزه، علما، اعلامیه ای پنج صفحه ای به امضاءاعلامیه مسلمانان” علامیه خطاب به نظامیان و ارتشیان، “هرچه گیرمان می آمد تکثیر می کردیم و همه جا هم می بردیم. یادم هست خودم مشهد که می رفتم مقدار زیادی اعلامیه می پیچیدم [= لوله می کردم] … قطور… سه چهار لوله …توی تورهای پلاستیکی می گذاشتیم، سوار قطار می شدم… هیچ کس باور نمی کرد اینها اعلامیه باشد …واقعاً هزارها هزار اعلامیه این طرف و آن طرف پخش می شد.

 


نظرات کاربران 

ارسال یک پاسخ