ریشه ولایت گریزی حسادت نسبت به ولی است
تاريخ ارسال خبر : 8 جولای 2010 | ساعت 9:18 | کد خبر: 197 | sv11 | چاپ این مطلب

ریشه ولایت گریزی
خوب تا این جا با این مسأله مواجه شدیم که، عده ای نمی توانند ولایت را بپذیرند. چرا؟ ضمن این که می خواهیم چرایی این مسأله را از آیات قرآن عرض کنیم؛ شما به این سوال پاسخ دهید: آیا در زمان ما ضعف ایمان که نتیجه اش می شود: “یریدون اَن یتَحاکَموا الی الطّغوت ” تمایل به اطاعت از طاغوت، و نفاق که مقابله با ولایت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و ولی الله را پیش می آورد؛ آیا در زمان ما ضعف ایمان و نفاق هست یا نیست؟ احتمالاً هست یا قطعاً هست؟ خوب اگر قطعاً هست؛ اگر پیامبر یا ولی و جانشین معصوم او هم بودند؛ ولایت گریزی یا ولایت ستیزی اتفاق می افتاد؟
آن هایی که در زمان ما بر اساس قواعدی که وجود دارد؛ (ضعف ایمان و نفاق) اگر در زمان پیامبر و امام هم بودند با آن ها مخالفت می کردند؛ با ولایت فقیه هم ـ اگر ادلّه اش محکم و درست باشد ـ مخالفت می کنند. پس ما کاری نداریم به این که ولایت فقیه درست است یا غلط، آیا هر ضعف ایمان و نفاقی در مقابل ولایت، ستیز و گریز خواهد داشت یا خیر؟ لااقل بخشی از ولایت گریزان و ولایت ستیزان، متهمند به این قصه. شما نمی توانید از آن ها انتظار داشته باشید؛ بپذیرند. پذیرش ولایت پیغمبر سخت است؛ چه برسد به جانشینش.
طرف روز عید غدیر خم آمد و گفت: یا رسول الله! واقعاً خدا دستور داده علی (علیه السلام) جانشین تو باشد؟ فرمود: بله. گفت: اگر خدا دستور داده؛ بگو خدا همین الآن بلایی نازل کند و من را نابود کند. من نمی خواهم این صحنه را ببینم! همان موقع، همان جا، صاعقه ای آمد و نابودش کرد.
در نقلی دارد؛ حضرت زهرای اطهر (سلام الله علیها) آمد؛ صدا زدند: ابالحسن، علی جانم، تصور نکنی دشمن تو فقط همین یک آدم بود. در این جمع خیلی ها مثل این هستند که جرأت ندارند بیان کنند. این یکی، هم کینه داشت؛ هم جرأت. در آیات کریمه ی قرآن هم تصریح دارد که پیغمبر نترس! تو این را بگو؛ خدا تو را از شر مردم محافظت می کند! چرا پیامبر که (صلی الله علیه و آله) می خواهد امیرالمؤمنین (علیه السلام) را معرفی کند؛ خدا باید پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را محافظت کند؟ آن هم بین مؤمنین! این ها کجا رفته اند؟ ولی فقیه که زورش از ولایت ولی الله الاعظم خیلی کمتر است. آن جا عصمت هست؛ امامت هست؛ دلیل متقن بر امامت هست این جور کردند. خود پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) وحی را دارد. طبیعی است که با مشکلاتی برخورد می کند در ولایت گریزی و ولایت ستیزی بین مردم. با این محاسبات جامعه ما تا همین جا هم خیلی نورانیت دارد.
ما باید قبلش این مسأله را حل کنیم. چه ولایت فقیه باشد؛ چه ولایت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) باشد؛ چه ولایت ائمه ی معصومین (علیهم السلام) باشد.

* ریشه چیست؟
در سوره ی نساء گروه دیگری از آیات کریمه ی قرآن هستند: قبل از “أطیعوا الله و أطیعوا الرّسول و اولی الأمر مِنکم ” در صفحه ی قبل، آیات ۵۴ به بعد. البته بحث از یک مقدار قبلش آغاز می شود. آن جایی که خداوند متعال در آیه ی ۵۱ می فرماید: “اَلَم تَرَ اِلی الّذین اوتوا نصیباً مِنَ الکِتابِ یؤمنونَ بالجِبتِ و الطّاغوت “. آیا تو نمی بینی کسانی که نصیبی از کتاب دارند؛ (اهل کتاب هستند از قبل، که در تفاسیر به عنوان مصداق مهم این آیه به یهودیان اشاره شده) این ها ایمان نیاوردند به پیامبر و “یؤمنونَ بالجِبتِ و الطّاغوت ” ایمان می آورند به جبت و طاغوت. ذیل این آیه بحث های بسیار مفید و روایات بسیار روشنی را خواهید دید؛ که ما فعلاً به آن ها نمی پردازیم. در تفاسیر ذیل این آیات گفته شده که در کلام اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، مصادیق مهم جبت و طاغوت در دوران های دیگر چه کسانی اند و مؤمنین به جبت و طاغوت در تاریخ اسلام چه کسانی هستد. اشارات و تصریحات بسیار زیبایی وجود دارد. دوباره این جا می بینید: کافران به طاغوت ایمان آوردند. در آن آیه ی کریمه ی قرآن هم هست: “والّذینَ کَفَروا اولیائُهُم الطاغوت “. من خیلی اصرار دارم شما این بحث را یک جریان در قرآن کریم ببینید؛ نه یک نکته که به صورت حاشیه ای به آن پرداخته شده و رها شده است.
چه می شد اگر این یهود و اهل کتاب به خدا ایمان می آورد؟ خداوند دلیلش را می فرماید: “وَ یقولون لِلَّذین کَفَروا هؤلاءِ اَهدی مِنَ الّذینَ ءامَنوا سَبیلاً ” این ها بر می گردند به مردم چه می گویند؟ مردم گروهی از یهودی ها را به قضاوت دعوت کردند که: شما بگویید اسلام این ها بهتر است یا دین مشرکان؟ این ها نشستند با یک تفرعنی بررسی کردند؛ گفتند: آیین مشرکان مکه بهتر از دین اسلام آخرین پیامبر است. “اولئکَ الّذینَ لَعَنَهُمُ الله ” خدا این ها را لعنت می کند. ایمان به جبت و طاغوت آوردند و بعد با مؤمنین این گونه برخورد می کنند؛ شرک را، آئین مشرکانه را، نسبت به آئین مؤمنانه ترجیح می دهند. بعد می فرماید: “وَ مَن یلعَنِ اللهُ فَلَن تَجِدَ لَه نَصیراً ” و کسی را که خدا لعنت کند؛ دیگر برای او یاوری در عالم نخواهد بود. حال اینکه این ها لعن شدند یا نه؟
کلمه ی لعن کلمه ی محترمی نیست. در فرهنگ امروزه ی جهانیان، خیلی اصرار دارند بگویند که آدم خوب، موجود نازنینِ خوبِ مهربان، هیچ کسی را لعنت نمی کند! ولی این جا خدایی که خودش توصیه می کند ما را که مهربانانه برخورد کنید؛ حتی با آدم های بد هم مهربانانه برخورد کنید؛ به این ها که می رسد؛ لعنت می کند. من خواهش می کنم؛ شما اهل تفحص هستید؛ بروید ببنید در قرآن خدا چه کسانی را لعن می کند؟ کاملاً مشخص است. فقط کسانی که در این جور نواحی عیب دارند. گنهکار معمولی در قرآن لعنت نمی شود. بنده اتفاقاً در ذهنم بود بقیه ی آیات قرآنی را که خداوند لعنت می کند؛ بیاورم. که خدا چه کسانی را لعنت می کند؟ گنهکاری که خودش برای خودش گناه می کند؛ هیچ گاه در قرآن لعنت نمی شود. هر چقدر هم گناهش بزرگ باشد. قاتل را خداوند لعنت نمی کند! زانی را لعنت نمی کند! حتی کسی را که خودش مشرک باشد. چه کسانی را لعنت می کند؟ “الّذینَ یکتمونَ ما اَنزَلَ الله ” را لعنت می کند. یک تیپ های خاصی، که بعد شما تجربه کنید؛ بررسی کنید؛ می بینید عموماً حول مسأله ی ولایت، مستقیم یا غیر مستقیم، دور می زند. که باید در وقتی مفصلاً به این بحث بپردازیم. این جا خداوند متعال لعنت خودش را توضیح می دهد؛ می فرماید: به شما بگویم؛ اگر خداوند کسی را لعنت بکند دیگر نجات پیدا خواهد کرد؟
بعد می فرماید: “اَم لَهُم نَصیبٌ مِنَ المُلکِ فَاِذاً لا یؤتونَ الناسَ نَقیراً “. چرا این ها این کار را می کنند؟ چرا به جبت و طا غوت می گروند ولی ایمان به آیین اسلام را رد می کنند؟ آیا دلیلش این است که این ها نصیبی از پادشاهی دارند؟ که اگر یک نصیبی از ملک و پادشاهی و مکنت و نعمتی داشتند؛ یک نقیری، یک ذره هم به مردم نمی دادند! “اَم لَهُم نَصیبٌ مِنَ المُلکِ فَاِذاً لا یؤتونَ الناسَ نَقیراً ” چرا این ها ایمان به آیین پیامبر نمی آوردند؛ ایمان به جبت و طاغوت می آوردند؟ بعد آیین مشرکان را بر آیین اسلام ترجیح می دهند؟ خدا لعنتشان کند! چرا این کار را می کنند؟! این ها کسی نیستند که این گونه برای مردم حکم می کنند؛ که اگر بودند؛ یک ذره بی ارزش را به کسی نمی دادند.
“اَم یحسَدونَ النّاسَ عَلی ما ءاتهُمُ اللهُ مِن فَضلِه ” چرا این کار را می کنند؟ نکند حسودی می کنند؛ ما از فضلمان به بعضی ها عنایت می کنیم؟! نمی توانند تحمل کنند؛ لذا مخالفت می کنند. این حسادت ریشه ی مخالفت با چیست؟ با ولایت نبی خدا. بعد قاعده ی کلی این حسادت را بیان می کند. می فرماید: “فقَد ءاتَینا ءالَ اِبراهیمَ الکِتابَ و الحِکمَهَ و ءاتَینهم مُلکاً عَظیماً “. ما به آل ابراهیم ـ از نسل او پیامبرانی قرار دادیم ـ کتاب و حکمت و ملک با عظمت داده ایم. من ترجمه ی ملک با عظمت را نمی خواهم فعلاً در روایات مراجعه کنم. ما به آل ابراهیم یک چیزهایی داده ایم؛ این ها حسادت می کنند. درد آن ها این است. (برگردیم به آیه ی قبل) این ها چه کاره هستند که برای مردم تعیین تکلیف می کنند؟ مگر این ها ملک دارند؟ ما این ملک را به آل ابراهیم دادیم؛ این ها حسادت می کنند. خدایا چرا به این ها ملک ندادی؟ اگر به ایشان نعمت ملک می دادیم، (بعداً معلوم می شود؛ نعمت ملک یعنی چه) این ها آن قدر بخیل هستند که به مردم هیچ نمی دادند. این ها کریم نیستند. این ها بخشنده نیستند. خوب، این جا معلوم می شود که خدا ملک را به چه کسی می دهد. به کسی ملک می دهد که مردم دوست باشد. این کرمی که ما در اهل بیت سراغ داریم؛ در نظر بگیرید. این کرمی که شما در پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می بینید؛ در نظر بگیرید. رحمه للعالمین است. تا جایی که خداوند متعال می فرماید: “ما اَنزَلنا عَلَیکَ القُرءانَ لِتَشقی ” ای پیغمبر تو خودت را از بین بردی! بس است؛ این قدر دنبال مردم می روی؛ جوش مردم را می خوری! در واقع می فرماید: می دانید چرا این ملک را به این ها ندادیم؟ این ها شایستگی ندارند. این ملک را به آل ابراهیم دادیم؛ این ها حسادت می کنند. به جبت و طاغوت ایمان می آورند؛ اما این جا مخالفت می کنند. “فَمِنهُم ءامَنَ بِه وَ مِنهُم مَن صَدَّ عَنه و کَفی بِجَهَنَّمَ سَعیراً ” از کافران کسانی هستند که ایمان می آورند به آل ابراهیم، و کسانی هستند که دوباره: “صَدَّ عَنه ” آن صَدَّ که در “و اِذا قیلَ لَهُم تَعالَوا اِلی ما أنزَلَ الله و اِلی الرَّسول رأیتَ المُنافقینَ یصُدّون عَنکَ صُدوداً ” را به یاد بیاورید. حالا این حسادت چیست؟ آن ملک چیست؟ تمامی تفاسیر از زبان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) توضیحاتی را داده اند؛ که من این جا به تفسیر المیزان اشاره می کنم. می توانید مراجعه کنید.
قبل از این که به روایات بپردازیم؛ شما در بحث مفصلی در تفسیر المیزان می بینید که کاملاً عقلانی، برداشتی که می توان از این آیات داشت؛ توضیح داده شده است. علامه طباطبائی این گونه می فرمایند: منظور از ناس، مردم نیست؛ منظور شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است. آیه ی قرآن چه بود؟ “اَم یحسَدونَ النّاسَ عَلی ما ءاتهُمُ اللهُ مِن فَضلِه ” آیا حسادت می کنند به مردمی که ما از فضلمان به آن ها عنایت کردیم؟ آن مردمی که محسود واقع می شوند؛ چه کسانی هستند؟ منظور از ناس مردم نیست. منظور شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است؛ که از آل ابراهیم است و در تفسیرِ “اِنَّ اللهَ اصطَفی ءادَمَ وَ نوحاً و ءالَ ابراهیم ” که آیه ی دیگری از آیات کریمه ی قرآن است؛ هم گفتیم که منظور از آل ابراهیم، پیغمبر (صلی الله علیه و آله)و ائمه (علیهم السلام) از دودمان ایشان هستند.
خداوند این جا قاعده ای را مطرح می کند که: عده ای نسبت به مسأله ی امامت و ولایت ـ که ما به بعضی ها داده ایم ـ حسادت می کنند. پس از این روایات را می بینیم. روایات مفصل که باز در تفاسیر است. در این جا دیگر از این روایات بحث نمی کنیم. روایاتی که امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: ما آن کسانی هستیم که به ما حسادت می شود. برای من جالب است! چند کلمه در مورد حسادت صحبت کنیم: شما برای داشتن این نقمت و رذالت حسادت، حتماً لازم نیست رقیب علی بن ابی طالب (علیه السلام) باشید؛ تا به ایشان حسادت بکنید! یک حالت روحی و روانی است. جلوه هایی از این مسأله را بگویم: مثلاً یک عده نشسته اند؛ برای امام حسین (علیه السلام) گریه می کنند؛ می آید می گوید: آقا! بنشین برای خودت گریه کن! آقا تو ناراحتی دارند گریه می کنند؟! اگر برای مادرش گریه می کرد که تو چیزی نمی گفتی! کجای تو درد می گیرد؟! من با این بیان اثبات نکردم حسادتِ این هایی که نق می زنند به توسل و تأسی و تأثر از اهل بیت (علیهم السلام)، فقط تحلیل کردم. واقعیش این است که حسادت را نمی توان نشان داد! حسادت گاهی خودش را در غیبت کردن؛ نشان می دهد. این که بسیار معلوم است. گاهی اوقات حسادت خودش را در نصیحت کردن؛ نشان می دهد. امتحان کنید: رفیقت رفته به یک جای خوبی رسیده؛ شما به او می رسید. می گویید: ببین! راستی من یک نصیحتت بکنم. باید یک حرفی بزنی دیگر! این آتش را باید یک کاری بکنی. اگر برگردد؛ بگوید: آه! چه نصیحت کلیدی مهمی! واقعاً من نمی فهمیدم؛ شعور نداشتم. تو چقدر کمک کردی به من تو این لحظه! توی حسود جگرت خنک می شود؛ می گویی: من حداقل توی نصیحت کردن؛ یه برتری پیدا کردم. فلان فلان شده، داشت مطلق بر من برتری پیدا می کرد! مگر حسادت نسبت به ولایت را، به این سادگی می شود توضیح داد؟ یکی از شیوه های لو رفتن این حسادت این است: یک ولی از اولیای خدا، تفوق و برتری پیدا می کند؛ موقعیت اجتماعی برتر پیدا می کند. می خواهم در موردش کمی بحث کنم: تا وقتی که این تفوق و برتری و سلطه ی اجتماعی و فرهنگی برای ولی خدا پیش نیامده؛ با او مخالفت می کند؛ نق می زند. زمانی که دارد تفوق پیدا می کند؛ همکاری نمی کند اما مخالفت هم نمی کند. موجود هوشمند و زیرکی است. زمانی که تفوق و برتری مطلق پیدا کرد؛ با او همراهی می کند.
آقا این را که ما می شناسیم (مثلاً فکر کنید ما همه فرشته ایم)؛ ما که می دانیم او اصلاً این کاره نیست؛ آمده پای رکاب پیامبر! (این حسادت) یک جایی بیرون می زند. یک باره پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) از دنیا می روند. علی بن ابی طالبِ سی ساله جانشین می شوند. آن حسادت یک دفعه بیرون می زند. می گوید: ما پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را پذیرفته بودیم؛ اما شما را نمی توانیم بپذیریم. پس شما پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را هم نپذیرفته بودید. تحت فشار روانی محیطی که او در آن، در اوج اقتدار بود؛ پذیرفته بودی و حسادتت ساکت بود؛ دیدید بیرون زد!. نوبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می شود: آقا در اوج اقتدار قرار می گیرند. می آید تسلیم امیرالمؤمنین (علیه السلام) می شود. یکباره خدا ـ که سنّتش آزمایش است ـ می گوید: علی جانم، شما کدام ماه رمضان می خواستی پیش من بیایی؟ حالا یاران امیرالمؤمنین (علیه السلام) جمع شده اند. دیگر همه تسلیم شده اند؛ می خواهند بروند جنگ. علی بن ابیطالب (علیه السلام) در مقابل چنین سوال فرضی چه جواب می دهند؟ مسلماً پاسخ می دهند: خدایا هر چه زودتر، بهتر. علی جانم! همین امسال که همه تصمیم گرفته اند حرفت را گوش بدهند؛ بیا برویم. حسن بن علی (علیه السلام) هست؛ امامِ بعد از تو. هر که خواست ولایت پذیر باشد؛ خوب بفرما! تا امام حسن مجتبی (علیه السلام) می آید؛ می خواهند امام حسن را تکه تکه کنند؛ دست بسته تحویل معاویه بدهند! و بقیه ائمه (علیهم السلام) هم به نحوی دیگر.
خداوند متعال صریحاً مسأله ی حسادت نسبت به ولایت را، به عنوان ریشه ای برای ضدّیت با ولایت و گرایش به جبت و طاغوت بیان کرده است. این حسادت مسأله ی پیچیده ای است.

* سابقه ی دیرین مسأله ی حسادت
در خطبه ی غدیر (آن قسمتی که مربوط به سخن ماست) پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) می فرمایند: “یا مَعاشر النّاس اِنَّ اِبلیس اَخرَجَ ءادَم .. بالحَسَد ” ابلیس آدم را از بهشت به واسطه ی حسد خارج کرد؛ ” فلا تحسدوه ” به علی (علیه السلام) حسادت نورزید. این دو چه ربطی به هم دارند؟! شما می دانید پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) آن روح بلندی است که تمامی کتب مقدس این را ذکر کرده اند. هنوز هم در کتاب هایشان هست که یک روح مقدّسِ بزرگی در آسمان ها هست؛ قبل از خلقت آدم آفریده شده است. این روح بزرگ واسطه ی فیض است میان خدا و اولیای الهی. در کتاب حکمت سلیمان مناجات بسیار مفصلی از طرف انبیای الهی با این روح بزرگ وجود دارد: “ای روح بزرگ که کلمات خدا را ساده می کنی و به ما می دهی. از طرف خدا رحمت می گیری و به ما می دهی. ما زیر سایه ی تو، زندگی می کنیم… “. این روح همان کسی است که سلطان روز قیامت خواهد بود. این روح کسی جز پیغمبر آخری که تمام انبیاء منتظر ظهورش بودند؛ نیست. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) شاهد بر مسأله است. از (زمانِ) حسادت حضرت آدم که شاهد بوده است. چون در روایات ما هست که ابتدا خداوند نور پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) را آفرید. و بین همه ی ادیان در مورد این مسأله، اشتراک نظر هست. می فرماید که ابلیس از سر حسادت آدم را از بهشت اخراج کرد. بعد می خواهد بگوید که به علی بن ابیطالب (علیه السلام) حسادت نورزید. “فَحَبِطَت اَعمالکم ” اگر این حسادت باشد دیگر اعمال شما از بین می رود. و الی آخر… .
و بعد در جای دیگری در مورد داستان هابیل و قابیل، در روایات داریم که علت این که قابیل، هابیل را کشت؛ حسادت شدیدی بود که در دل قابیل آمد. امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: “وَ لَم یتَقبَّل مِنَ القابیل… ” (خدا) از قابیل، قربانی اش را قبول نکرد؛ “دَخَلَه مِن ذلکَ حَسَدٌ شَدید ” یک حسد شدید در قابیل آمد. داستان هابیل و قابیل، داستان حسادت است. همین جور ادامه دارد تا می رود؛ تا آخرین لحظه ای که هر کسی باید تکلیف خودش را در مقابل ولایت مشخص کند. ما چون ولایت در معرض دیدگانمان قرار نگرفته؛ فکر می کنیم که واقعاً ولایت پذیر شده ایم! درجه ی ولایت پذیری ما (که این جا نشسته ایم) با هم متفاوت است. یقیناً شما بزرگواران از من جلوتر هستید.
در ادامه ی آیات خداوند متعال در مورد این ها می فرماید: “اِنَّ الّذین کَفَروا بِایتِنا سوفَ نُصلیهم ناراً کُلَّما نَضِجَت جلودُهُم بَدَّلنهُم جُلوداً غَیرَها لِیذوقوا العَذاب اِنَّ اللهَ کانَ عَزیزاً حکیماً ” خواهش می کنم در این آیات تدبر بفرمایید. در مورد این شکنجه ی پروردگار عالم در جهنم، باید تفکر شود که چرا این گونه می شود. چرا خداوند این گروه از آدم ها را به چنین عذابی وعده می دهد؟ می فرماید: این هایی که این گونه کافر می شوند به آیات ما “سوفَ نُصلیهم ناراً “. هر کافری که این جور نیست. خیلی از کافرها اصلاً جاهلند بندگان خدا. اصلاً جاهلِ غیر مقصّرند؛ نه حتی مقصّر. آن ها که این جور نمی شوند. من به این ها آتشی را می چشانم؛ “کُلَّما نَضِجَت جلودُهُم بَدَّلنهُم جُلوداً ” پوست این ها که آتش گرفت؛ یک پوست دیگر می گذارم که آن پوست بسوزد؛ این وضعیت را ادامه می دهم برایشان. می دانید این یعنی چه؟ اگر واقعیت دارد؛ چقدر است؟ ظاهراً خلود دارند در این وضعیت. چرا این ها، این قدر پست هستند که در این وضعیت خلود دارند، که این قدر مستحق عذاب هستند؟ خیلی بد است که فکر کنیم؛ بد بودن به چهار تا جنایت سطحی و ظاهریست! خیلی بد است این گونه فکر کنیم. مانند قرآن فکر کنیم. بعد می فرماید: “وَالّذینَ ءامَنوا وَ عَمِلوا الصِالحات… ” این عادت قرآن کریم است؛ خداوند مهربان در قرآن کریم این رویه را خیلی دارند که تا در مورد عذابی صحبت می کنند؛ بلافاصله بعدش از بهشت و نعامات خدایی سخن می گویند؛ و صفا می دهند دل مؤمنان را. “وَ الَّذینَ ءامَنوا وَ عَمِلوا الصِالحاتِ سَنُدخِلُهُم جَنّاتٍ تَجری مِن تَحتِها الاَنهارُ خلدینَ فیها اَبَداً لَهُم فیها اَزواجٌ مُطَهَّرَهٌ و نُدخِلُهُم ظِلّاً ظَلیلاً ” ما این ها را می بریم زیر یک سایبان های بسیار زیبایی و چه جای قشنگی! بعد می فرماید: “اِنَّ الله یأمُرُکُم اَن تُؤَدَّ الاَمانات الی اَهلِها ” خدا به شما امر کرده است؛ امانت را به اهلش بدهید. ائمه ی هدی (علیهم السلام) می فرمایند: این آیه در مورد ولایت ماست.

* راه حل برخورد با حسادت
امانت را به اهلش بدهید. اگر به تفسیر مراجعه بفرمایید ائمه ی هدی (علیهم السلام) معرفی می فرمایند که چه کسانی امانت را به اهلش ندادند؛ حکومت را به اهلش ندادند. من از این آیات می خواهم یک الهام بگیرم. نگویید تفسیر شد؛ می خواهم یک الهام بگیرم که چون همین جا، در همین جلسه مسأله را مطرح کردیم؛ ریشه را مطرح کردیم؛ راهی برای برخورد با این ریشه هم عرض کرده باشیم (برای نان شبمان) که نیاز به مطالعه ی جانبی هم نداشته باشیم. همین امشب هم بتوانیم نیاز خودمان را تأمین کنیم. می فرماید: ما اگر به این ها ملک می دادیم (برمی گردیم به همان آیه)؛ این ها اگر ملکی داشتند؛ امکاناتی داشتند؛ شما فرض کنید این ها پادشاهی داشتند؛ اجازه ی حکمرانی داشتند؛ نعمتی دستشان بود؛ به مردم چیزی می دادند؟ شایستگی نداشتند که ما بهشان ملک بدهیم. بعد در آیه ی بعد می فرماید: ما ملک را به چه کسی دادیم؟ به آل ابراهیم. بعد می فرماید: این ها حسادت می کنند. می خواهید حسادت نسبت به ولایت نداشته باشید؟ اخلاقتان را شبیه اولیای خدا کنید. “وَ لَکُم فی رَسولِ الله اُسوَهٌ حَسَنه ” بخشنده باشید. خدمتگزار به مردم باشید. به محرومین رسیدگی کنید. دل نرمی داشته باشید. دل رقیقی داشته باشید. حسادت را چه چیز از بین می برد؟ حسادتی که همه چیز را از بین می برد! حسادتی که نخواستم باب روایات مربوط به آن را برایتان باز کنم. که بحث بسیار مفصلی است. حسادت هیچ چیز برای آدم باقی نمی گذارد. در بین صفات بد، هیچ صفتی به سرعت و قدرت حسادت، ایمان انسان را از بین نمی برد. یعنی شما آناً می بینید: ایمان از بین رفت. اصلاً در خودتان بلافاصله سیاهی می بینید. آن هم نه حسادت از نوع عادی، با رقبای خودتان، حسادت نسبت به ولی خدا! چه کار کنیم؟ اخلاقتان را کریمه کنید. بگذارید هیچ مشکلی با مسأله ی ولایت در قلبتان موجود نباشد. خیلی جالب است! من وارد صحرای محشر بشوم؛ من را ببرند؛ بگویند: این ذرّه، این کمترین، این که به نظر نیاید؛ به علی بن ابیطالب (علیه السلام) حسادت می کند! مردم عالم نگاهش کنید.
مسأله را، یک مسأله ی اعتقادی نبینید. با همه ی روح ما، با همه ی عرفان ما، با معنویت ما درگیر است. هر کسی لحظه ی اول که از دنیا می رود؛ علی بن ابیطالب (علیه السلام) را می بیند؛ به علی بن ابیطالب (علیه السلام) اعلام موضع می کند؛ بعد از این جایش مشخص می شود؛ مسیرش مشخص می شود. حالا بعضی از این حدود دویست سوال شما جان می گیرند که این نقطه، چرا نقطه ی کانونی و مرکزی امتحان بنی آدم است؟ این جا کجاست؟ ما چگونه سر این نقطه امتحان می شویم؟
البته خدا زیاد هم امتحان نمی کند؟! اگر امتحان کند؛ آناً آدم ها بیچاره می شوند. یکی از فلسفه های غیبت این است که خدا فرصت می دهد؛ برای امتحان ولایت آمادگی پیدا کنیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام)، در اوج حکمت، در اوج معرفت، در اوج فقاهت، در اوج فهم دین، کلماتی را بر زبان جاری می کردند. آن وقت، آن آدم نادان پای منبر حضرت نشسته بود؛ می گفت: قاتَلَه الله ما افقَهَ! خدا بکشدت؛ چقدر چیز می فهمد. وقتی سر زبیر را آوردند مقابل امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، حضرت فرمودند: اگر داستان آن جاسوسه نبود، کار زبیر به این جا نمی کشید. گفتند: آقا موضوع چه بوده؟ لطفاً توضیح دهید. حضرت فرمودند: اولین مأموریتی که پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) به من و زبیر دادند؛ این بود که جلوی جاسوسه ای را ـ که خبری را برای مشرکان از مدینه به مکه می برد ـ بگیریم. به زبیر گفتم برو و متنی را که دارد می برد؛ از او بگیر. زبیر جلو رفت اما نتوانست جاسوسه را متقاعد کند تا متن را بگیرد. من خودم جلو رفتم. به او گفتم: ببین کاغذی پیش تو هست؛ مشخصاتش اینجور است… بهتر با اوسخن گفتم؛ بالاخره متقاعد شد. عذر خواهی کرد. کاغذ را داد و ما برگشتیم. همان جا در دل زبیر نسبت به من حسادتی ایجاد شد. از بین نرفت تا الان که این گونه بیچاره اش کرد. این چرا مسأله ی مهمی است؟ شروع کنیم در این باره کار کردن. یک نامه، از نامه های امیر المؤمنین (علیه السلام) را برای شما معرفی کنم. تا از این نامه، یک راز بزرگ را به دست آوریم. تا این راز بزرگ به ما نشان بدهد که، این صورت مسأله را کسی نمی تواند پاک بکند. همه باید این مسأله را برای خودشان حل کنند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جواب نامه ای از سمت معاویه، این نامه را نوشتند. فرمودند: اولاً، معاویه! تو کسی نیستی که من به تو جواب بدهم. اصلاً تو شایستگی این را نداری که من با تو دهن به دهن بشوم. ولی حالا که صحبت هایی کردی؛ من هم باید حرف هایی بزنم.
بعد در این نامه، امیرالمؤمنین (علیه السلام) این مطالب را بیان می فرمایند که: شهید در راه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) زیاد داده شده؛ ولی از ما بنی هاشم وقتی کسی به نام حمزه به شهادت می رسد؛ پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) این قدر از او تقدیر می کنند و سید شهیدان نام می گیرد. برای هر شهیدی پیغمبر(صلی الله علیه وآله) این کار را نمی کنند. زن خوب و مؤمن در امت اسلامی زیاد است؛ اما زنی از ما بنی هاشم است که سیده ی نساء عالمین قرار می گیرد و او فاطمه (سلام الله علیها) است. جوان مؤمن زیاد است؛ اما دو جوان من نامشان توسط پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله)، سیدَی شباب اهل الجنّه (علیهما السلام) قرار می گیرد. دست در راه خدا داده، فراوان است. اما جعفر که از ما بنی هاشم است؛ از نزدیکان پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) است؛ جعفر طیار می شود و خدا دو بال در بهشت به او می دهد و امتیاز پیدا می کند. و بعد حضرت به امتیازات خودشان اشاره می کنند. چرا یا علی بن ابیطالب (علیک السلام) به امتیازات خودتان از بنی هاشم اشاره می کنید؟! این حسادت هرکسی را تحریک می کند. باید بپذیریم که این نقشه ی خداست. “اَم یحسَدونَ النّاسَ عَلی ما ءاتهُمُ اللهُ مِن فَضلِه “. اصلاً این برنامه ی خداست. یک کسانی را برتری بدهد به شما! آن وقت نگاه کند ببیند حالت چطور است؟!
ما فکر می کنیم الآن به خدا مراجعه کنیم؛ بگوییم: خدایا! تو چرا یک عده ای را به نام اهل بیت عصمت و طهارت برتری دادی؟ خداوند می گوید: من اتفاقاً عمداً این کار را کردم تا ببینم توچطور برخورد می کنی؟
انسان موجود عمیق و ژرفناکی باشد بهتر است یا سطحی باشد؟ مسلماً عمیق. خوب اگر عمیق باشد؛ خیر و شر نهان خانه ی دلش که به این سادگی پیدا نخواهد شد. باید امتحان عمیقی هم صورت بگیرد تا آن پنهان ترین اسرار دلش پیدا بشود. خداوند با این حسادت نسبت به اولیای خودش امتحانی طراحی کرده است. یک عده ای را ترجیح می دهد؛ اگرچه این عده ذاتاً شایستگی دارند. اما اگر کسی به ولایت خدا خوب تمکین نکرده باشد؛ این جا حسادتش می گیرد. کفرش درمی آید. دوباره داستانی که در مقابل همه ی انبیاء هست؛ تکرار می شود: آقا باید مساوات باشد.
این که در سنت و فرهنگ ما و سیره ی مؤمنانه ی جامعه ی ما، بر اساس سفارش پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه السلام) سادات محترم هستند؛ بی ارتباط با این مساله نیست. شما می دانید حقیقت هم این است که تبعیض نیست. بالاخره هر کسی باید گناه نکند. باید ثواب ببرد. “اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَاللهِ اَتقکُم ” ولی این یک ترجیح و یک احترام است. پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: فرزندانم را اگر خوب بودند به خاطر خدا احترام بگذارید. اگر بد بودند به خاطر من احترام بگذارید. ایام عید غدیر هم مردم خدمت سادات می روند. خیلی مهم است که آدم این برتری را بپذیرد. تازه بحث به تکبر هم می رسد؛ که دیگر نمی خواهیم وارد مفهوم تکبر و تواضع بشویم.
این نقشه ی خداست. امیر المؤمنین (علیه السلام)، این نقشه ی خدا را درست جلوی معاویه گرفته است. شما این نامه را ننوشته بودی؛ او از تصور برتری بنی هاشم نزد خداوند متعال، داشت بیچاره می شد.
البته این مسأله را خدا درست کرد. به ابلیس گفت: به آدم سجده کن. ابلیس هم گفت: من که خودت را عبادت می کنم. این واسطه دیگر چیست؟ این مسأله را خداوند متعال درست کرد.
یک جلوه ی دیگر از این مسأله را در تاریخ بگویم. باز هم در قرآن کریم. عده ای آمدند گفتند: یا رسول الله (چه فضای قشنگی!) از وقتی شما به مدینه آمده اید؛ اسلام برای ما آوردی؛ تمدن برای ما آوردی؛ آرامش و صلح و صفا برایمان آوردی. ما چگونه از شما تشکر کنیم؟ (درست است که شما وظیفه ی الهی خودت را انجام داده ای؛ اما ما هم می خواهیم از شما تشکر کنیم.) چه کار کنیم؛ یا رسول الله؟ آیه نازل شد. چون خداوند حاضر بود. مانند همین جا که حاضر است و همه جا که حاضر است. منتها آن زمان خداوند بنا داشت؛ با یک نفر سخن بگوید. بعدها فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) بسیار گریه می کرد که: پدر بعد از تو دیگر خدا سخنی با ما نگفت. گریه می کرد برای انقطاع وحی بعد از رحلت پیامبرگرامی اسلام (صلی الله علیه وآله). خداوند فرمود: پیغمبر من، بگو این گونه از تو تشکر کنند. “قُل لا اسئَلُکُم عَلیه اَجراً اِلّا المَوَدَّهَ فی القُربی ” بگو من از شما تشکری نمی خواهم؛ مگر این که بچه های من را دوست داشته باشید. آقا این ها کفرشان درآمد! از جلسه بلند شدند؛ که بیرون روند در حالی که یواشکی به هم می گفتند: پیغمبر دروغ گفت!
آیه ی بعدی نازل شد. فرمود: پیامبر، صدایشان بزن. بهشان بگو خداوند شنید که شما به هم گفتید پیغمبر دروغ گفت. این مسأله است. ریشه اش هم حسادت است. بگردید تا پیدایش کنید. خودتان آنقدر باید شایستگی پیدا کنید تا بشود به شما ملک داد. اگر ملکی، قدرتی، نعمتی، خداوند به شما داد؛ بخشش داشته باشید. بخیل نباشید. آن ها را در راه مردم بدهید. روحیه ی لطیفی داشته باشید. آن وقتی که تو خودت چیزی از جنس لطافتی که اولیای خدا دارند؛ شدی. دیگر به آن ها حسادت نمی کنی. دیگر به آن ها نزدیک خواهی شد.
مشکل این عالم کجاست؟
ما جهان را کارگاهی می‌گیریم؛ خودمان را هم در کنار این کارگاه، در وسط این کارگاه برای حل مشکلات عالم می‌بینیم. حالا نه این که حل کننده باشیم؛ که اگر هم توانستیم در این زمینه حل کننده باشیم؛ گره‌گشا باشیم؛ فبها و نعمه. اما می‌خواهیم ببینیم که: مشکل عالم کجاست؟ چگونه باید مشکل عالم حل بشود؟ مشکل عالم، اعتقاد به خداست؟ مشکل عالم، اعتقاد سر پیام است؟
درست است ما در این جهان که به واسطه ی ارتباطات کوچک شده؛ با مردم عالم بحث کنیم که: دین ما کامل تر است یا دین شما؟
دعوا سر پیام نیست. دعوا سر پیام دهنده نیست. اکنون درعالم، دعوا سر مسائل اعتقادی واحکام نیست. دعوا سر مسأله ی حجاب نیست. دعوا سر مسأله ی احکام اقتصادی نیست. دعوا سر این ها نیست.
این گزارش قرآن درباره ی انبیاء الهی، از حضرت نوح تا پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله)، گزارشی است که متعلق به قدیم بوده و به درد الان نمی‌خورد؟ یا گزارشی است که حکایت می‌کند از وضعیت حقیقی حیات بشر؟ اکنون دعوا بر سر فمینیسم است در عالم؟ دعوا سر لیبرالیسم فرهنگی است؟ دعوا بر سر حقوق بشر است؟
قرآن می‌فرماید: دعوای بشر بر سر ولایت است. اگر الان شما به بحث دیگری بپردازید سرکار رفته اید. عیبی ندارد دلیلی آن بحث‌ها را کسی داشته باشد؛ که هر کسی بهانه آورد، برای این که جلوی بهانه‌اش گرفته شود؛ جوابی داده شود. ولی این درد بشر نیست! قرآن می‌فرماید دعوا بر سر مسأله ی ولایت است. ما به همدیگر می‌رسیم در عالم باید سر چه صحبت کنیم؟ باید به چی بپردازیم؟ بچه‌های خودمان را در دانشگاه، در حوزه، باید نسبت به چه چیز مسلط بکنیم؟ همین که چهار روایت شنیده ایم که ولایت مهمترین است؟ چرا در روایات ما می‌فرماید ولایت رکن رکین دین ماست؟ به دلیل این که کل قرآن دارد این را می‌فرماید. آن وقت ما یکباره می‌بینیم؛ صد حرف یاد می‌دهیم؛ یکی از این صد تا، ولایت است. این ظلم نیست.
این ظلم به جهان بشریت است. ما علم بازی می‌توانیم بکنیم ـ یک قسمتی از علم را هر چند به نام علوم دینی، متبلورش بکنیم ـ ضروری‌ترها را بگذاریم کنار، بعد مدام به غیرضروری‌ها بپردازیم!
این که از حضرت نوح تا پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله)، دعوا سر این است که من این بشر را به عنوان ولی خودم، سرپرست خودم نمی‌پذیرم؛ یعنی این داستان هست تا ظهور آقا امام زمان (علیه السلام).
الان کسی دعوایش بر سر دین نیست؛ که پیام است. الان کسی دعوایش سر منبع پیام نیست. الان کسی دعوایش حتی سر شخصیت فردی پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله) و اولیای خدا نیست.
کسی را ‌دیدم؛ می‌گفت که علی بن ابیطالب (علیه السلام)، یک شخصیت بسیار برجسته‌ای بود؛ اصلاً همه ی شخصیت‌های برجسته مثل گاندی، مثل چگوارا، اینگونه اند و آنگونه اند! یک دفعه دیدم امیرالمؤمنین (علیه السلام) شد یک کسی مثل همه ی انسان‌های آزادیخواه در عالم!
از یکی از فقهای زمان امام صادق (علیه السلام) که در دربار به زور فقیه شده بود؛ پرسیدند نظرتان نسبت به امام جعفر صادق (علیه السلام) چیست؟ گفت: واقعاً آدم باسوادی است واقعاً معلوماتش زیاد است؛ خیلی قابل استفاده است! یعنی همین دیگر، بیشتر از این نه!
بحثِ شخص ایشان نیست. بله، شخص امام جعفر صادق (علیه السلام) را هر کس ببینید؛ می گوید بله ایشان این امتیازات را دارد؛ شخص نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه وآله) را هر کس ببیند می‌گوید این امتیازات را دارد. مستشرقین را دیده اید؛ خیلی از اوقات سر شخص پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) دعوا نمی‌کنند.
الان هم دعوا سر ولایت است در عالم. ما داستان تاریخی نخواندیم. بیکاریم مگر تاریخی را که به ما ربطی ندارد بخوانیم؟! اصلاً خدا مگر تاریخی که به ما ربطی ندارد؛ در قرآن می آورد؟

* در مقام تبلیغ، در مورد چه باید بحث کنیم؟
در مقام تبلیغ، در مقام عمل چه چیز لازم ‌تر است؟ رفقا به بنده می‌گویند که بیایید بحث فمینیسم بکنیم. فمینیسم بحث ندارد! برای حجاب بحث کنیم، حجاب بحث ندارد!
یک چیز در این عالم سر جایش نیست! آن را باید سر جایش بگذارید؛ همه ی بحث های دیگر به اهمیت این مسئله نیست. اگر کسی گفت من بحث دارم؛ می‌گویم: اگر ولایت، جهان را اداره کند؛ تو هم بحث نخواهی داشت. اگر یک چیزی سر جایش باشد در عالم، که اصلی است که باید در عالم حکمفرما باشد؛ این بحث‌ها می‌ریزد. شما فکر می‌کنید زمان آقا امام زمان (علیه السلام)، این همه اختلاف‌ نظرها باقی می‌ماند؟ یک ذره هم از این اختلاف ‌نظرها خبری نیست. چرا؟ چون همه چیز قرار پیدا می‌کند. قرار که پیدا کرد؛ کسی دیگر حرف مفت نمی‌زند؛ کسی حرف الکی نمی‌زند؛ کسی سؤال الکی نمی‌کند؛ کسی اشکال الکی نمی‌کند؛ کسی حاشیه الکی نمی رود؛ کسی برداشت الکی نمی‌کند. همه چیز سر جایش می آید.
یک چیز باید در عالم برود سر جایش قرار بگیرد.

* مسأله ی اول عالم
بنده می‌خواهم از نگاه فراوان آیات قرآن به ابعاد روانی ولایت‌پذیری یا ولایت‌گریزی، استفاده بکنم و بگویم مسأله ی روانی ولایت‌پذیری و ولایت‌گریزی، مسأله‌ای است که مسأله ی اول عالم است. چون در قرآن مسأله ی اول است.
این مسأله باید روزی برای ما روشن بشود و برای ما و برای جهان حل شود. ما در کشورمان جزء همین عالم هستیم؛ جزئی از این تاریخ بشریت هستیم. ولایت هر نوعش بخواهد در کشور ما، در ضعیف‌ترین نوعش هم بخواهد در کشورمان متجلی بشود؛ همین مشکل را، ما هم داریم.
خدا علاقه مند است؛ اول بفرماید: تو حسادت نمی‌کنی به قدرت کسی که من به او قدرت دادم؟ بعد وارد بحث‌های دیگر بشود.
هیچ اشکالی ندارد که ما در مورد اسناد روایات در مورد ولایت فقیه، دایره ی اختیارات ولایت فقیه، شیوه ی عملکرد ولایت فقیه و غیره صحبت کنیم. هم ولایت فقیه، هم ولایت ائمه (علیهم السلام)، هم ولایت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله)، را بررسی کنیم و ببینیم که فرقی میانشان هست یا نه؟ ولی این ها را در کدام فضا صحبت بکنیم؟ در فضای منطقی. شما اول باید جامعه را این قدر رشد بدهید نسبت به این که، موضع‌گیری روانی علیه ولایت در جامعه نباشد؛ یا سالم‌سازی شده باشد. اگر کسی در خودش در این زمینه مشکل می‌بیند؛ بداند که او با ولایت انبیاء هم مشکل پیدا می‌کرد.

* حجت الاسلام علیرضا پناهیان


نظرات کاربران 

ارسال یک پاسخ