خاطرات باور نکردنی یک مرد از همسرش
تاريخ ارسال خبر : 18 جولای 2011 | ساعت 16:41 | کد خبر: 5707 | sv56 | چاپ این مطلب

 احمد احمد یکی از مبارزین و فعالان سیاسی است که در پوشش­های مختلف و با گروه­های متعدد، به مبارزه با رژیم طاغوت پرداخت. او بودن در سازمان مجاهدین خلق را با همسرش تجربه کرد، ولی جدا شدن او از سازمان به تنهایی بود. احمد علت این­که «فاطمه فرتوک­ زاده» به همراه او حاضر به ترک سازمان نشد را این­گونه تعریف می­کند:

«او یک­بار به دیدن مادرش رفته بود، مادرش می­گوید: «شنیده ­ام که از احمد جدا و مارکسیست شده­ ای؟» فاطمه جواب می­دهد: «مادر! من اعتقاد خودم را دارم، ولی به خاطر حفظ جان احمد و بچه­ هایم مجبورم که در سازمان بمانم.» بعدها شنیدم که سازمان طرح ترور مرا می­کشد که فاطمه با آن­ها به شدت مخالفت کرده و جلو آن­ها را می­گیرد و می­گوید که کشتن احمد برای شما هیچ سودی ندارد. چه عیبی دارد که او برای خودش بچرخد و با رژیم مبارزه کند. مگر هدف شما مبارزه با رژیم نیست؟ پس بگذارید او هر طور که دوست دارد زندگی و مبارزه کند.»

روایت احمد احمد از همسرش علاوه بر جذابیتی که دارد نکات ریزی در شناساندن حقیقت سازمان مجاهدین خلق دارد که خواندن آن را لازم می­کند:

«من با فاطمه فرتوک­ زاده در مهرماه سال ۱۳۵۲ پیوند زناشویی بستم تا یار و پشتیبان هم باشیم و در غم و شادی یکدیگر را شریک باشیم. ده روز بیشتر از زندگی مشترک ما نمی­ گذشت که مرا به مدت یک ماه به زندان بردند. او نسبت به تنگی و کمبودهای مالی زندگی بسیار صبور بود و هیچ وقت زبان به گلایه نگشود.

 فاطمه فرتوک ­زاده(شاپورزاده) زنی کاملاً معتقد، مذهبی و یاری مهربان و همسری همراه بود. من در مدتی که با او زندگی کردم انگیزه­ ای جز اعتقاد و دیانت در این راه از او ندیدم. از او گاهی که به بیرون از خانه می­رفت، می­خواستم اسلحه­ای به همراه ببرد، ولی نمی­پذیرفت. می­گفت که من باید حواسم به چادرم باشد و آن را حفظ کنم. نمی­توانم با دست­هایم هم اسلحه حمل کنم، هم چادر بگیرم. به هر حال او در این مسیر پیش رفت و با مطالعه کتب بسیار و حضور در کلاس­ها و جلسات، رشد فکری نمود.

هنگامی که من به سازمان به اصطلاح مجاهدین خلق پیوستم او نیز همراه و همدوش من بود. داوطلبانه زندگی مخفی را پذیرفت و نقش­های حساسی را ایفا کرد که برایش نقطه عطفی بود. او سعی داشت که در جلسات خارج از موضع و نظرات من حرکت نکند. در این زمان به استعدادهایش در کار تشکیلاتی پی برد. در یافتن خانه­ های تیمی آن­چنان پیش رفت که یکی از مدرسان مجرب خانه ­یابی برای تیم­ها شد.

وی برای یافتن خانه مخفی، یکی از دوقلوها را به بغل گرفته و راهی کوچه و خیابان می­شد. درهای خانه­ ها را به بهانه تعویض لباس بچه یا نوشاندن آب به او می­زد. بعد با صاحب­خانه سر صحبت را باز می­کرد و سپس سراغ خانه­ ای اجاره ­ای را می­گرفت. صاحب آن خانه یا خودش خانه و اتاق خالی داشت یا کس دیگری را معرفی می­کرد. جالب این­که بر سر این کار گاهی بچه­ های ما سرما می­خوردند و مریض می­شدند. فاطمه تمام این سختی­ها و مصائب را به خاطر انگیزه قوی و الهی ­اش تحمل می­کرد. علت این نوع خانه­ یابی بدون مراجعه به بنگاه­ ها و آژانس­های اجاره املاک دلایل امنیتی داشت، زیرا در آن زمان این بنگاه­ها از صورت قرارداد تنظیمی، نسخه­ای رونوشت تهیه و به کلانتری ارائه می­کردند. کلانتری­ها در اقدامی هماهنگ با ساواک، با موظف کردن بنگاه­ها به این اقدام، در صدد بودند که مبارزین و چریک­ ها را در خانه­های تیمی و امن شناسایی و دستگیر کنند.

سازمان با مشاهده توفیق فاطمه در امر خانه­یابی، او را برای انتقال تجربیات به تدریس در کلاس­های سایر تیم­ها فرا خواند. فاطمه خود می­گفت که سازمان آموزش خانه­ یابی برای افراد را در ده خانه تیمی به او سپرده است و این مسأله برایش خیلی مهم بود. نقش دوقلوها در یافتن خانه­ها خیلی مهم بود. توهمات و شک­ هایی را که ممکن بود از سوی سایر افراد جامعه به همراه داشته باشد، رفع می­کرد. آن­ها در این راه به دفعات مریض شدند. حتی دخترها و پسرهای جوان بچه­های ما را بر می­داشتند و به نشانه این­که متاهل هستند به جستجوی خانه می­ پرداختند و به عبارتی آن­چه را که نظری آموخته بودند، در عمل تجربه می­کردند.»

اما این پایان کار نبود چرا که پس از جدایی احمد از سازمان مجاهدین و باقی ماندن فاطمه فرتوک­زاده در آن سازمان، اتفاقات دیگری هم می­افتد:

«مدتی بود که از فاطمه و مریم خبری نداشتم. شب و روز من با یاد مریم سپری می­شد. حاضر بودم برای نجات او، از جان خود نیز بگذرم. هر چه که می­گذشت آتش رویارویی در من شعله ­ور تر می­شد. وابستگی پدر به فرزند وابستگی خاصی است که من آن روزها کاملاً آن را لمس و حس می­کردم.»

احمد برای سازمان پیام می­فرستد: «به سازمان بگو از امروز تا یک هفته دیگر فرصت دارند که دخترم را به من برگردانند. در غیر این صورت هر یک از آن­ها را در هرجا ببینم خواهم زد و آن­ها هم هرجا مرا دیدند بزنند. برو به آن­ها اعلان جنگ بده.»

احمد ادامه می­دهد: «روزها از پی هم گذشت و خبری از رهایی مریم نشد. خود را آماده کردم تا از فردا در مکان­ هایی که آشنایی دارم، با آن­ها بجنگم. برای این­که احتمال می­دادم در درگیری­ها خود نیز کشته شوم، به منزل مادرزنم زنگ زدم تا در لحظات آخر، خبری از احوال دخترم زهرا که پیش آن­ها بود بگیرم. گوشی را مادرزنم برداشت. صدایش گرفته و محزون بود. پس از سلام و احوال­پرسی او پرسید: «فاطمه چطور است؟» گفتم: «الحمدلله! خوب است. سلام می­رساند.» دوباره پرسید: «مریم چطور است؟» گفتم: «او هم خوب است! می­خواستم بیارمش پیش شما…» یک­ دفعه او زد زیر گریه و صحبتم نیمه تمام ماند. او هق هق گریه می­کرد و دیگر نتوانست صحبت کند. گوشی را گذاشت.

دلشوره و نگرانی مرا فرا گرفت. فکر می­کردم برای زهرا اتفاقی افتاده باشد. ده دقیقه­ ای حوالی باجه تلفن قدم زدم و بعد دوباره تماس گرفتم. باز هم مادرزنم گوشی را برداشت. پرسیدم: «مادر چه شده؟ چرا گریه می­کنی؟» او که هم­چنان محزون و گرفته بود گفت: «احمد آقا! همان موقع که تو به من گفتی فاطمه خوب است و مریم را می­خواهم بیاورم پیشت، مریم این­جا جفت پاهای مرا محکم بغل گرفته بود و ول نمی­کرد و …» از طرفی جا خوردم و از طرف دیگر خوشحال شدم که ضرب الاجل من کار خودش را کرده و آن­ها مریم را برگردانده ­اند. پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» گفت: «نمی­دانم! فقط همین قدر که دیروز بعد از غروب، میرزا غلامعلی تماس گرفت و گفت نوه­ ات پیش من است، بیایید ببرید. من رفتم آن­جا و دیدم که مریم در بغل اوست.» میرزا غلامعلی از دوستان صمیمی پدرزنم بود که در کار خرید و فروش پارچه بود.

میرزا غلامعلی برای مادرزنم تعریف کرده بود که دیروز غروب جوانی به مغازه من آمد و در مقابل پیشخوان ایستاد. کمی این­طرف و آن­طرف را ورانداز کرد. یک نفر هم در مقابل مغازه ایستاده و داخل را نگاه می­کرد. چند لحظه بعد، دختر شما(فاطمه) هم آمد و پس از سلام و احوال­پرسی چند پارچه را قیمت کرد و بعد گفت: «میرزا غلامعلی! چند دقیقه بچه من این­جا باشد تا من دو مغازه پائین­ تر بروم و برگردم.» گفتم: «بابا دم غروب است، می­خواهم بروم، نماز دیر می­شود!» گفت: «نه! چیزی طول نمی­کشد. الآن برمی­گردم.» و رفت. دقایقی بعد از رفتن او، بچه شروع به گریه کرد، هرچه منتظر شدم دخترت نیامد، من هم از نماز اول وقت افتادم. زنگ زدم به خانه شما تا بیایید این طفل معصوم را ببرید.

بعد از این تلفن مادرزنم سراسیمه به مغازه مزبور می­رود و مریم را به همراه ساکی که لباس­های بچه در آن بوده با خود به خانه می ­آورد. او گفت که وقتی زنگ زدی فهمیدم که شما از هم جدا شده ­اید و از هم خبر ندارید. الآن هم بچه آن قدر دوری کشیده و ترسیده است که اصلا از بغل من جدا نمی­شود. گاهی حتی وقتی روی زمین است می­ آید و محکم پاهایم را می­چسبد.»

اگر چه پایان کار فاطمه فرتوک­ زاده در هاله ­ای از ابهام است، ولی محمدرضا فرتوک­ زاده، برادر فاطمه، از مادرش خاطره­ ای نقل می­کند که با خواندن آن و در ذهن داشتن تصفیه سازمانی مجاهدین و این­که از فاطمه دیگر هیچ خبری در دست نیست، می­توان حدس زد که فاطمه چون حاضر نشده از اعتقادات خود عقب نشینی کند، توسط مجاهدین به شهادت رسیده است. مادر فاطمه نقل می­کند که در آخرین دیدارش با فاطمه، فاطمه به او می­گوید: «در این ایام، مجاهدین هشت نفر از رفقای ما را کشته­ اند و من هم احتمالاً نتوانم فرار کنم. بچه­ ام را بپذیر! چرا که اگر او را نپذیری یا مارکسیست خواهد شد یا ساواکی.»


نظرات کاربران 

ارسال یک پاسخ