روزی که آقا سید علی از خدمت اجباری فرار کرد
تاريخ ارسال خبر : 7 اکتبر 2012 | ساعت 16:42 | کد خبر: 20227 | sv24 | چاپ این مطلب

“یک روز من و برادرم آسید محمد [در راه رفتن به خانه آشیخ علی حیدری همدانی یا برگشت از آن ]… از پل که عبور می کردیم، دیدیم یکی دو پاسبان افتادند دنبال ما، مثل این که با ما کار دارند… مثلاً حس ششمی به ما گفت که در برویم… فرار کردیم … خودمان را به مأمنی رساندیم … بعد از چند ساعتی اطلاع پیدا کردیم که بله امروز پاسبانها توی شهر طلبه ها را می گیرند و می برند سربازی. به نظرم آن روز ۴۰۰ طلبه را گرفتند.”
گروه فرهنگی مشرق – شرح اسم” عنوان کتاب زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ است که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسیده است. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه مدتی قبل پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقه مندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.

آنچه در ادامه از نظرتان می گذرد بخش سی و دوم ام این کتاب است.


***زمینه سازی برای ماه محرم

امام خمینی برای این که خبر مدرسه فیضیه در تمام ایران کمانه کند، زنده بماند، و در ذهن ها جای گیرد، دو ماه ذی حجه و ذی قعده را به آماده کردن علما و مردم پرداخت تا در ماه محرم به آن چه هدف قرار داده بود برسد. “شروع کردند به نامه نگاری و تبادل معلومات و اطلاعات به صورت آشکار … و پنهان … نزدیک محرم که رسید ایشان برای شهرستان ها برنامه ای طرح کرد که … عبارت بود از این که طلاب و فضلای اعزام شده [به] علما و منبری های شهرستان ها [بگویند] که از روز هفتم [محرم] اختصاص بدهند به مسئله فیضیه. یعنی از روز هفتم منبری ها در منبرها شان ماجرای فیضیه را بیان کنند و از روز نهم دسته جات سینه زنی این کار را بکنند و در نوحه خوانی های شان مدرسه فیضیه را مطرح کنند تا همه مردم ایران بفهمند که در حادثه فیضیه چه چیزی اتفاق افتاد … من خودم … جزء کسانی بودم که اعزام شدم و اثرش را دیدم.

***حربه سربازی

پیش از ماه محرم، دولت تصمیم خود را مبنی بر به سربازی بردن طلاب علوم دینی به اجرا گذاشت. این اقدام، بی سابقه بود. طلبه ها از رفتن به سربازی معاف بودند. برگه ای که توسط حوزه علمیه صادر می شد و به امضاء دو شاهد می رسید، حکم کارت معافیت داشت. مأموران موظف بودند طلاب را در خیابان دستگیر کرده، به پادگان بفرستند. خبر به امام که رسید گفت:
نگران نباشید، تزلزل به خود راه ندهید … هر کجا که باشید سربازان امام زمان(عج) می باشید؛ و باید به وظیفه سربازی خود عمل نمایید. رسالت سنگینی که اکنون به عهده دارید روشن ساختن و آگاه کردن سربازان و درج هدارانی… است که با آنان سر و کار دارید.

 

هدف اصلی حکومت از این حرکت، خاموش کردن آتشی بود که به تازگی از زیر سر هزاران دانشجوی علوم دینی مستقر در قم زبانه می کشید. با این کار طلبه ها پراکنده می شدند، یا دستگیر شده، راهی پادگان می گشتند و یا فرار کرده، به شهره اروستاهای شان بازمی گشتند. “ یک روز من و برادرم آسیدمحمد [در راه رفتن به خانه آشیخ علی حیدری همدانی یا برگشت از آن ]… از پل که عبور می کردیم، دیدیم یکی دو پاسبان افتادند دنبال ما، مثل این که با ما کار دارند… مثلاً حس ششمی به ما گفت که در برویم… فرار کردیم … خودمان را به مأمنی رساندیم … بعد از چند ساعتی اطلاع پیدا کردیم که بله امروز پاسبانها توی شهر طلبه ها را می گیرند و می برند سربازی. به نظرم آن روز ۴۰۰ طلبه را گرفتند.

آثار منفی سربازی بردن طلاب خیلی زود روشن شد. ساواک پس از بررسی پیرامون موضوع به این نتیجه رسید که روحانیان (در همه جا و هر محفلی این اقدام دولت را یک عمل خصمانه علیه روحانیت و تضعیف اسلام جلوه می دهند. در اعلامیه ها و در نامه های خود به نجف و کربلا نیز این موضوع را مبارزه دستگاه علیه اسلام و روحانیت ابراز داشته است… اعزام تعداد معدودی طلاب به خدمت سربازی اسلحه برنده ای به دست روحانیون و وعاظ داده تا به تحریک احساسات متعصبین بپردازند.)

پیام امام موضوع را برای طلبه ها حل کرد، کنار آمدند و فهمیدند سربازی رفتن اشکالی ندارد . کاری که باید هنگام تبلیغ در شهرهای شان انجام دهند، اینک باید در پادگان ها می کردند. حربه حکومت به سوی خودش برگشته بود . چه باید می کرد با
هزاران طلبه جوان در پادگان ها؟

آن روز اکبر هاشمی رفسنجانی، بی خبر از همه جا “بی خیال راه می رفته که پاسبان می رسد [و] ایشان را می برد.” آقای هاشمی را نیز چون بقیه طلبه ها به پادگان باغ شاه تهران که مرکز آموزشی بود می برند. آقای خامنه ای که به تهران آمده بود با آقای محمدجواد باهنر تصمیم می گیرند به ملاقات دوست شان بروند. “ بلد نبودم کجا بروم … ایشان بلد بود. گفتم می خواهم بروم دیدن آشیخ اکبر…آمدیم دم چهارراه گلوبندک … آجیل و میوه و شیرینی خریدیم … چند تا بسته سنگین … سوار تاکسی شدیم رفتیم طرف پادگان. دم پادگان، به نظرم جمعه بود، شلوغ بود . آمده بودند ملاقاتی و از جمله ملاقاتی خود آقای هاشمی.

فرزندان آقای هاشمی پدر را نشناخته بودند. یکی از آنان به مادرشان گفته بود که مامان، بابا آژان شده؟ “این منظره یادم نمی رود. ما خیال می کردیم آقای هاشمی با قیافه گرفته ای ممکن است بیاید …دیدیم به عکس؛ قیافه بشاش … می خندد و شوخی می کند …بچه هایش را بغل گرفته است.

چهره آقای هاشمی نیز با ترکیبات تازه ای که اجباراً همراه او شده بود، در یاد آقای خامنه ای ماند. سر تراشیده، همچنان بی ریش، لباس سربازی گشادی که به تن داشت؛ “یک قیافه عجیب و غریب پیدا کرده بود که ما خنده مان گرفت، [اما] متأثر هم بودیم که رفیق مان را آورده اند این جا.

دستگاه حکومت نتوانست طلبه ها را تا ماه محرم در پادگان ها نگه دارد. با همان شتابی که تصمیم گرفت آنان را به اجباری ببرد، با همان سرعت نیز آنان را رها کرد؛ فهمید که دردسر تازه ای در راه است و باید به زودی دستمال آن را به سر ببندد و هزینه اش را بپردازد. با صحنه سازی و برنامه ریزی، طلبه ها را وادار به فرار یا خروج از پادگان کرد.


نظرات کاربران 

ارسال یک پاسخ